مثل الذين ينفقون اموالهم في سبيل الله كمثل حبة ... منظور از سبيل الله ، هر امري است كه به رضايت خداي سبحان منتهي شود ، و هر عملي كه براي حصول غرضي ديني انجام گيرد ، براي اينكه كلمه سبيل الله در آيه شريفه مطلق آمده و قيدي ندارد ، هر چند كه قبل از اين آيه ، آياتي قرار دارد كه در آن سخن از قتال در راه خدا رفته ، و در آياتي ديگر نيز اين كلمه مقارن با مساله جهاد آمده ، ليكن صرف اين مقارن بودن دليل نمي‏شود بر اينكه بگوئيم منظور از آيه في سبيل الله تنها جهاد در راه خدا است .

 مفسرين گفته‏اند : جمله كمثل حبة انبتت در واقع كمثل من زرع حبة انبتت سبع سنابل است ، چون اين درست نيست كه گفته شود : مثل كساني كه در راه خدا انفاق مي‏كنند مثل حبه و دانه است ، بلكه بايد گفت : مثل كسي است كه دانه‏اي را بكارد و آن دانه هفت سنبل بدهد ... ، زيرا حبه نامبرده مثل آن مالي است كه در راه خدا انفاق شده ، نه مثل اشخاصي كه انفاق كرده‏اند ، و اين روشن است .

 و ليكن گو اينكه حرف اينها در جاي خود ، حرف درستي است ، اما اگر كمي در آيات مشابه آن دقت شود معلوم مي‏شود كه حاجتي به اين تقدير نيست ، چون مي‏بينيم بيشتر آياتي كه در قرآن مثلي را ذكر مي‏كند همين وضع را دارد ، و اين صناعت و اين طرز سخن گفتن در قرآن كريم شايع است .

 در جائي ديگر نيز فرموده : و مثل الذين كفروا كمثل الذي ينعقبما لا يسمع الا دعاء و نداء .

 با اينكه مثل نامبرده مثل كفار نيست بلكه مثل كسي است كه كفار را دعوت مي‏كند و نيز

فرموده : انما مثل الحيوة الدنيا كماء انزلناه با اينكه در آيه شريفه زندگي دنيا به گياهاني كه به وسيله باران مي‏رويند مثل زده شده است .

 و نيز فرموده : مثل نوره كمشكوة در ظاهر آيه نور خدا به مشكات تشبيه شده با اينكه در واقع نور خدا به نور مشكات مثل زده شده نه خود مشكات ، و نيز در آيات بعد از آيه مورد بحث فرموده : فمثله كمثل صفوان با اينكه در آيه ، بطلان صدقه به وسيله ريا به غباري مثل زده شده كه روي سنگي صاف باشد ، نه خود سنگ ، و نيز در آيات مورد بحث اشخاصي را كه در راه رضاي خدا انفاق مي‏كنند به جنت مثل زده ، مي‏فرمايد : مثل الذين ينفقون اموالهم ... با اينكه جنت مثل آن مالي است كه مي‏دهند ، نه خود آنان ، و آياتي ديگر از اين قبيل بسيار است .

 و اين مثالها كه در اين آيات آورده شده ، از يك جهت مشتركند ، و آن اين است كه در همه آنها به ماده تمثيل كه قوام مثل به آن است اكتفا شده ، و به منظور اختصار بقيه اجزاي كلام را مي‏اندازد .

توضيح اينكه : مثل در حقيقت يك قصه واقعيو يا فرضي است كه گوينده از جهاتي آنرا شبيه معناي مورد نظر خود مي‏داند ، و لذا در كلام خود ذكرش مي‏كند تا ذهن شنونده از تصور آن ، معناي مورد نظر را كاملتر و بهتر تصور كند ، نظير اينكه وقتي مي‏خواهد بگويد : من هيچ چيز ندارم ، مي‏گويد : لا ناقة لي و لا جمل و يا وقتي به شنونده بگويد : آن وقت كه بايد كاري كرده باشي نكردي : مي‏گويد : في الصيف ضيعت اللبن و از اين قبيل مثلها ، اينها قصه‏هائي است كه روزي واقع شده و با ذكر آن به شنونده مي‏فهماند كه آن را با مقصود مورد كلام تطبيق نموده تا مطلب مورد كلام را بهتر و روشن‏تر بفهمد و لذا مي‏گويند مثلها هيچ وقت تغيير نمي‏كنند .

و اما مثلهاي فرضي و خيالي مانند اينكه وقتي مي‏خواهيم به مخاطب خود بفهمانيم كه انفاق در راه خدا عبارت است از دادن يكي و گرفتن چند برابر آن ، مي‏گوئيم : مثل آنچه كه در راه خدا انفاق مي‏كني ، مثل كاشتن دانه‏اي است كه وقتي سبز مي‏شود هفت سنبله و در هرسنبله صد دانه به وجود مي‏آيد و اين مثل يك مثل فرضي و خيالي است . و آن معنائي كه ما از مثل مي‏خواهيم به ذهن شنونده منتقل كنيم ، و آن را معياري براي ايضاح و سنجيدن وضع مطلب خود مي‏گيريم ، يا تمامي قصه‏اي است كه به عنوان مثل مي‏آوريم ، نظير مثلي كه در آيه : و مثل كلمة خبيثة كشجرة خبيثة ... و در آيه : مثل الذين حملوا التورية ثم لم يحملوها كمثل الحمار يحمل اسفارا آمده است و يا همه آن قصه منظور و مورد نظر نيست ، بلكه گوشه‏اي از آن منظور است ، كه اصطلاحا به آن ماده تمثيل گفته مي‏شود ، كه در اين صورت يا همان مقدار را ذكر مي‏كنيم ، و يا اگر همه قصه را بياوريم صرفا به منظور تتميم قصه و ناقص نبودن آن است مانند مثال اخير ، يعني انفاق و حبه ، چون در اين مثل ماده تمثيل تنها دانه‏اي است كه هفتصد دانه از آن به وجود مي‏آيد و اما كاشتن آن ، و روئيدن هفت سنبله از آن دخالتي در تمثيل ندارد و به خاطر تتميم قصه آمده است . و در قرآن كريم هر مثلي كه تمامي آن ماده تمثيل بوده و با معناي مراد و محل كلام تطبيق مي‏شده ، همه آن ذكر شده - كه بايد هم مي‏شد ، براي اينكه همه جزئياتش مثل است - و هر مثلي كه فقط بعضي از قسمت‏هايش ماده تمثيل بوده ، به نقل همان مقدار اكتفا شده ، و آن مقدار ، در جاي تمام قصه به كار رفته ، چون غرض گوينده ، از همان مقدار از قصه حاصل مي‏شده ، علاوه بر اينكه خواننده در اثر ديدن اينكه گوشه‏اي از يك قصه ذكر شده ، و گوشه‏هاي ديگرش افتاده و همين قسمت كه ذكر شده وافي به غرض هست ، و خلاصه مي‏بيند كه مطلب مورد نظر به وجهي عين همان قصه است ، و به وجهي غير از آن است ، نشاطي پيدا مي‏كند ، و دچار آن خستگي و ملالت كه معمولا خواننده هر مقاله يكنواخت به آن دچار مي‏شود ، نمي‏گردد و اين خود يكي از موارد لطيف ايجاز به قلب است كه قرآن آن را به كار برده است ، اما ايجاز است ، چون گفتيم : تنها ماده تمثيل را كه حبه باشد آورده است ، و اما قلب يعني وارونه گوئي است ، براي اينكه بايد انفاق را به حبه مثل مي‏زد ، ولي انفاق‏گر را به حبه مثل زده است .

انبتت سبع سنابل ، في كل سنبلة مائة حبة معناي كلمه سنبل معروف است ، كه همان خوشه گندم مي‏باشد بعضي گفته‏اند : ماده سنبل در اصل به معناي پوشاندن است ، و اگر خوشه گندم را سنبل ناميده‏اند ، به اين جهت بوده است كه سنبل ، دانه‏هاي گندم را در غلافهائي كه دارد مي‏پوشاند .

و يكي از بي پايه‏ترين اشكالهائي كه به آيه كرده‏اند اين است كه : آيه شامل مثالي است كه اصلا در خارج وجود ندارد ، براي اينكه هيچ خوشه گندمي نداريم كه مشتمل بر صد دانه باشد، و ديگر توجه نكرده‏اند كه همانطور كه گفتيم : در مثل لازم نيست كه مضمونش در خارج تحقق داشته باشد ، چون مثلهاي تخيلي آنقدر زياد هست كه از حد شمارش بيرون است ، علاوه بر اينكه هر سنبله صد دانه و يا هر خوشه هفتصد دانه گندم در آن باشد چنان نيست كه اصلا وجود نيافته باشد .

و الله يضاعف لمن يشاء و الله واسع عليم يعني خداي تعالي براي هر كس كه بخواهد بيش از هفتصد دانه گندم هم مي‏دهد ، براي اينكه او واسع است و هيچ مانعي نيست كه از جود او جلوگيري كرده و فضل و كرمش را محدود سازد ، همچنانكه خودش در جاي ديگر فرمود : منذا الذي يقرض الله قرضا حسنا ، فيضاعفه له اضعافا كثيرة ؟ و كثير را در اين آيه مقيد به عدد معيني نكرده است .

بعضي از مفسرين در معناي آيه مورد بحث گفته‏اند : مضاعفة به معناي چند برابر است ، و نهايت درجه اين چند برابر همان هفتصد برابر است ، نه اينكه اگر خدا بخواهد هفتصد را هم چند برابر مي‏كند ولي اين حرف صحيح نيست ، زيرا اگر اينطور مي‏بود قهرا جمله مورد بحث كار تعليل را مي‏كرد ، و معنا چنين مي‏شد : انفاق در راه خدا مثل دانه‏اي است كه تا هفتصد دانه بهره دهد ، چون خدا براي هر كس بخواهد مضاعف مي‏كند و در اين صورت مي‏بايست جمله نامبرده چنين باشد : في كل سنبلة مائة حبة فان الله يضاعف ... ، همچنانكه در آيه شريفه : الله الذي جعل لكم الليل لتسكنوا فيه ، و النهار مبصرا ، ان الله لذو فضل علي الناس كلمه ان آمده است ، و چون در آيه مورد بحث كلمه فان نيامده معلوم مي‏شود كه جمله نامبرده تعليل نيست .

مطلب ديگر اينكه در آيه مورد بحث ، مثلي را كه آورده مقيد به آخرت نكرده و بطور مطلق فرموده : خدا انفاق شما را مضاعف مي‏كند پس هم شامل دنيا مي‏شود ، و هم شامل آخرت ، فهم عقلائي هم اين را تاييد مي‏كند براي اينكه كسي كه از دسترنج خود چيزي انفاق مي‏كند هر چند ابتدا ممكن است به قلبش خطور كند كه اين مال از چنگش رفت ، و ديگر به او بر نمي‏گردد ، ليكن اگر كمي دقت كند خواهد ديد كه جامعه انساني به منزله تن واحد و داراي اعضاي مختلف است ، و اعضاي آن هر چند اسامي و اشكال مختلف دارند ، اما در مجموع ، يك تن را تشكيل مي‏دهند ، و در غرض و هدف زندگي متحد هستند ، از حيث اثر هم همه مربوط به هم هستند ، وقتي يكي از اعضا ، نعمتي را از دست مي‏دهد مثلا فاقد صحت و سلامتي شده و در عمل خود كند مي‏گردد ، همين عارضه هر چند كه در نظر بدوي ، متوجه يك عضو است ، ولي در حقيقت تمام بدن در عملكرد خود كند و سست مي‏گردد ، و به خاطر نرسيدن به اغراض زندگي خسران و ضرر مي‏بيند .

مثلا چشم و دست آدمي دو عضو از بدن انسان هستند ، در ظاهر دو نام غير مربوط به هم و دو شكل متفاوت ، و دو عملكرد جداگانه دارند ، ليكن با كمي دقت مي‏بينيم كه اين دو عضو كمال ارتباط را با يكديگر دارند .

خلقت ، آدمي را مجهز به چشم كرده تا اشيا را از نظر نور و رنگ و نزديكي و دوري تشخيص دهد ، بعد از تشخيص چشم ، دست آنچه را كه تحصيلش براي آدمي واجب است بردارد ، و آنچه را كهدفعش بر او لازم است از انسان دفع كند .

پس در حقيقت چشم مثل چراغي است كه پيش پاي دست را روشن مي‏كند ، حال اگر دست از كار بيفتد قهرا فوائد و عملكرد دست را بايد ساير اعضا جبران كنند ، و اين باعث مي‏شود كه اولا زحمت و تعبي را كه در حال عادي هرگز قابل تحمل نيست ، تحمل كند و در ثاني از عملكرد ساير اعضاي خود به همان مقدار كه صرف جبران عملكرد دست نموده بكاهد ، و اما اگر از همان اوائلي كه دست دچار حادثه شد از نيروئي اضافي ساير اعضا در اصلاح حال همان دست استفاده كند ، و دست را به حال عادي و سلامتش برگرداند ، حال تمامي اعضا را اصلاح كرده ، و صدها و بلكه هزارها برابر آنچه صرف اصلاح دست كرده عايدش مي‏شود .

 

پس يك فرد از جامعه كه عضوي از يك مجموعه است ، اگر دچار فقر و احتياج شد ، و ما با انفاق خود وضع او را اصلاح كرديم ، هم دل او را از رذائلي كه فقر در او ايجاد مي‏كند پاك كرده‏ايم ، و هم چراغ محبت را در دلش ايجاد نموده‏ايم ، و هم زبانش را به گفتن خوبيها به راه انداخته‏ايم ، و هم او را در عملكردش نشاط بخشيده‏ايم ، و اين فوائد عايد همه جامعه مي‏شود ، چون همه افراد جامعه به هم مربوط هستند ، پس انفاق يك نفر ، اصلاح حال هزاران نفر از افراد جامعه است ، و مخصوصا اگر اين انفاق در رفع حوائج نوعي از قبيل تعليم و تربيت و امثال آن باشد . اين است آثار و فوائد انفاق . و وقتي انفاق در راه خدا و به انگيزه تحصيل رضاي او باشد ، نمو و زياد شدن آن از لوازم تخلف ناپذير آن خواهد بود ، چون فوائد انفاق در غير راه خدا ممكن است توأم با ضررهائي باشد كه ( حتما هست ) براي اينكه وقتي رضاي خدا انگيزه آدمي نباشد لابد انگيزه اين هست كه من توانگر به فقير انفاق كنم تا شر او را از خود دفع نمايم ، و يا حاجت او را برآورم ، تا اعتدالي به حال جامعه ببخشم ، و فاصله طبقاتي را كم كنم ( و در همه اين فرضها بطور غير مستقيم منافعي عايد خود انفاق كننده مي‏شود ) و اين خود نوعي استخدام و استثمار فقير به نفع خويش است ، كه چه بسا در دل فقير آثار سوء بجاي گذارد ، و چه بسا اين آثار سوء ، در دل فقرا متراكم شود و ناآرامي و بلواها به راه بيندازد ، اما اگر انفاق تنها براي رضاي خدا صورت بگيرد ، و انفاق‏گر بجز خشنودي او هدفي و منظوري نداشته باشد ، آن آثار سوء پديد نمي‏آيد ، و در نتيجه اين عمل خير محض مي‏شود .