از بسیاری ازگمانها پرهیزکنید که بعضی از گمانها گناه است4 (سوره حجرات آیه12) .

خاطره اي ديگر از استاد ارزشمند حجت الاسلام اسلامي در خصوص پرهيز از گمان بد

ايشان نقل كردند روزي در كلاس درس خودم كه ساعات آخر روز بود داشتم تدريس مي كردم در آخر كلاس خانمي بود كه در اواخر بحثم مي خواست از كلاس بيرون برود وهر وقت دستش را بلند مي كرد كه اجازه بگيرد و از جا بلند شود من بدون قطع كردن مطلب با اشاره او را سر جاي خود مي نشاندم دو يا سه بار اين كار تكرار شد وهر بار من اين خانم را با اشاره مي فهماندم كه مطلب مهم است بايد بنشيند من تصور مي كردم كه خانم مي خواهد زودتر برود به كارهاي شخصي ويا به زندگيش برسد در صورتيكه اين فرد دانشجو است وخودش اين ساعت را انتخاب كرده پس بايستي در كلاس بماند اين تصورات من بود اما بعد از اتمام كلاس اين خانم پيش من آمد گفت استاد من اصلاً دانشجوي اين كلاس نيستم مستمع آزاد هستم براي علاقه به مباحث ارزشمند شما گاهي در اين كلاس شركت مي كنم امروز نماز عصرم را نخوانده بودم مي خواستم در انتهاي بحث و تا قبل از اينكه وقت فوت شود بروم ونمازم را بخوانم ولي شما نگذاشتيد بنابراين گناه قضاي نماز من به گردن شما است استاد گفتند من بعد از شنيدن صحبتهاي اين خانم هم عذاب وجدان گرفتم كه چرا تصور بد در خصوص اين خانم داشتم وهم اينكه يك درس عملي گرفتم كه بايد از برخي گمانها پرهيز نمود   

از بسیاری ازگمانها پرهیزکنید که بعضی از گمانها گناه است3 (سوره حجرات آیه12) .

سالهاي 1369يا 70 بوده در دانشگاه اصفهان استادي داشتيم ، بسيار فاضل و مسلط به موضع هاي مورد بحث ، حجت الاسلام اسلامي استاد درس مديريت اسلامي ، در كلاس خاطره اي تعريف كرده كه عبرت آموز است ، ايشان در رابطه با پرهيز از گمان بد فرمودند كه يك سال براي زيارت به مشهد رفتند فرصتي دست داد از يك زندان بازديد داشتند ، يك زنداني را ملاقات كردند كه چهره اي بسيار مذهبي و جذاب داشت با ايشان همصحبت شدند ودليل زنداني ايشان را پرسيدند ، زنداني گفت در اثر گمان بد به اين گرفتاري مبتلا شدم از ايشان توضيح خواستند كه گمان بد چگونه بود ، ايشان گفتند بنده پاسدار هستم ، روزي از ماموريت به شهر برگشتم وقتي وارد خانه شدم ديدم مرد ناشناسي از منزل ما خارج شده است

ادامه نوشته

از بسیاری ازگمانها پرهیزکنید که بعضی از گمانها گناه است (سوره حجرات آیه12)

زنه دیروقت به خونه رسید آهسته کلید رو انداخت و درو باز کرد و یکسر به اتاق خواب سر زد ناگهان بجای یک جفت پا دو جفت پا داخل رختخواب دید بلافاصله رفت و چوب گلف شوهرش رو برداشت و تا جایی که میخوردند آن دو را با چوب گلف حسابی کتک زد و خونین مالی کرد. بعد با حرص بطرف اشپزخانه رفت تا ابی بخورد با کمال تعجب شوهرش را دید که در آشپزخانه نشسته است. شوهرش گفت سلام عزیزم! پدر و مادرت سر شب از شهرشون به دیدن ما اومده بودند چون خسته بودند بهشون اجازه دادم تو رختخواب ما استراحت کنند راستی بهشون سلام کردی؟؟؟؟؟؟

از بسیاری ازگمانها پرهیزکنید که بعضی از گمانها گناه است2 (سوره حجرات آیه12)2

پس از رسيدن يک تماس تلفنی برای يک عمل جراحی اورژانسی، پزشک با عجله راهی بيمارستا...ن شد ,,, او پس از اينکه جواب تلفن را داد، بلافاصله لباسهايش را عوض کرد و مستقيم وارد بخش جراحی شد ,,,او پدر پسر را ديد که در راهرو می رفت و می آمد و منتظر دکتر بود. به محض ديدن دکتر، پدر داد زد: چرا اينقدر طول کشيد تا بيايی؟ مگر نميدانی زندگی پسر من در خطر است؟ مگر تو احساس مسئوليت نداری؟ پزشک لبخندی زد و گفت: "متأسفم، من در بیمارستان نبودم و پس از دريافت

ادامه نوشته